|
اِل یَاسِیِن
می گویم آنچه را که می دانم...بگو آنچه را که می دانی....
|
تو پناهگاه منی، بهنگامی که راهها با همه وسعت، بر من صعب و دشوار شوند و فراخنای زمین بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اکنون جزء هلاک شدگان بودم. و تو مرا از خطاهایم باز می داری. و اگر پرده پوشی تو نبود از رسوایان بودم.
[ دوشنبه 1390/11/10 ] [ 23:50 ] [ الیاس ]
[ ]
گویی که از این دفتر ما شعر برفتست/گویی که از این روی دگر آب برفتست این ذجه ما را بِشِنو ای شه بی سر/کز شهر دلم آتش آن خیمه برفتست دیگر به که روی آورم از شر زمانه/گویی که از این قافله ها ماه برفتست از خون دلم شرم بود تا به تو گویم/کز حنجر تو خون خدا؛ وای برفتست امشب دگر از ماه نپرسند یتیمان/گویی که از این مشک دگر آب برفتست من تاب ندارم دگر از گفتن این شعر/کز سینه این خام دگر آه برفتست "خام" [ دوشنبه 1389/11/04 ] [ 20:11 ] [ الیاس ]
[ ]
یاد ندارم چیزی از ته دل از خدا خواسته باشم و نگرفته باشم! اصولا دل آدما از بالا به پایین پر میشه!باید پر پر بشه تا ته دلت یه چیزی باشه و بخوای و بشه! اگه یه چیزی میخوام و نمیشه مطمئنم که از سر دلم بوده یا شایدم از سر دلخوشیم بوده! یه چند وقتیه که ته دلم خالیه!برای همینم هیچ چیز خاصی رو واقعا آرزو نمیکنم! آرزو کردنم انگیزه میخواد! به هر حال باید به نیمه پر دلت نگاه کنی! حالا نمیدونم دلمون سرو ته شده یا ما سرو تهیم!!!!!!!!! خب طبق قانون جاذبه همه چیز از پایین به بالا پر میشه! ولی عشق و محبت و غم و شادی که قانون نداره! اصلا قانونش بی قانونیه! دوس داره از بالا به پایین پر بشه !آقا اصلا عشقیه!حالا حرف حسابت چیه؟؟ .............................................................................................................. پ ن 1:دوستان ببخشید فعلا همین قدر وسعم میرسه! پ ن 2:حالا سرو ته شیم یا کلا پرش کنیم؟؟؟!!!! [ چهارشنبه 1389/10/29 ] [ 14:5 ] [ الیاس ]
[ ]
یه چند وقتیه که نمیتونم چیزی بنویسم! یعنی چیزی ندارم که بنویسم!میدونین به نظر من آدما به تعداد حرفهایی که برای زدن دارن،بُِعد هم دارن! یعنی هرچی بیشتر حرف برای گفتن؛نه یعنی برای نوشتن تو یه همچین جایی داشته باشن بزرگ ترن!ریشه دار ترن! ولی یه مدته که حرفی برای نوشتن ندارم!می نویسم که نوشته باشم!حس می کنم کوچیک تر از قبل شدم! حس می کنم فقط دارم اراجیف میبافم! یه کم برای خودم نگران شدم! برام دعا کنین! دعا کنین بزگ تر شم! .............................................. [ جمعه 1389/10/24 ] [ 18:20 ] [ الیاس ]
[ ]
خواستم بنویسم؛ندارم حرفی،شعری،شوری! خواستم رفتن،ندارم پایش!خواستم ماندن،ندارم تابَش! خواسم مردن!ندارم راهش!خواستم بودن ندارم جایش! قلبی برای دوست داشتن!خالی! زبانی برای گفتن!خالی! مغزی برلی تفکر!خالی! اینها را دارم! اما چیز دیگر خواهم....! حرفی برای نوشتن،پایی برای رفتن!تابی برای ماندن! راهی برای مردن،جایی برای بودن! کسی برای دوست داشتن،سخنی برای گفتن! و فکری برای تفکر! همه را دارم؛اما ندارم! ........................ بهترم! ............................................................................................................................... پ.ن:"در این زمانه بی های و هوی لال پرست،خوشا به حال کلاغای قیل و قال پرست!" پ.ن"این نیز بگذرد! [ جمعه 1389/10/03 ] [ 21:21 ] [ الیاس ]
[ ]
بسم رب الحسین به نام خدای حسین! به نام آن خدایی که برای هر پاداشی در بهشت،امری در دنیا و برای هر امری در دنیا دری در بهشت و برای هر دری حجتی قرار داد! به نام آن خدایی که حیات بهشتی را در جهاد و جهاد را دری از درهای بهشت و حجت جهاد را حسین قرار داد! به نام خدایی که می تاباند و بلا می دهد و بالا می برد! به نام خدایی که خون مرگ را مایه زندگی و زندگی را مایه خفت قرار می دهد! به نام حسین که مرگ با عزت را بر زندگی با ذلت ترجیح می دهد! به نام عباسی که هیبتش بر امان نامه شعله می افکند! به نام اکبر که با صوت احمدی ندای انا ابن الحسین ابن علی ابن ابی طالب سر می دهد! به نام اصغر که با فواره خونش تعنه بر عرشیان میزند! به نام عشق که خدا را به زمین و زمین را به عرش می برد! [ سه شنبه 1389/09/16 ] [ 14:30 ] [ الیاس ]
[ ]
دیدم حس آپ کردن ندارم گفتم یه داستان آموزنده بذارم که دور هم یه چیزی بیاموزیم:
امروز ظهر شیطان را دیدم ! نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند… شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم:به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی. منبع: http://maadweb.com [ دوشنبه 1389/08/24 ] [ 9:48 ] [ الیاس ]
[ ]
سالها میگذرد،نمیدانم چه طور؛ولی می گذرد!
سالها به سرعت گذر سالها می گذرند!سرعتی که تا به حال هیچکس معیاری کمی برای آن نداشته است و کیفیتی نز دیکتر از چشم بر هم زدن نیافته است!چونان باد!چونان برق!چونان من!!!!!!!!! روزی به کاخ موزه گلستان رفتم(اگه دوس داشتی سفر نامشو بخون"اینجا")چند بلیط و چند جای دیدنی! هر جایی را که میدیدم،بلیطی را باطل میکردند!همانجا فهمیدم که سالهای عمر حکم بلیطها را دارند و تجربیات حکم دیدنی ها!هر تجربه قسمتی از عمر ما را باطل می کند!نمیدان چه گرفتم که این همه بلیط(زیاد پیر نیستما!فقط ۲۱ سال!)باطل کردم! کسی را برای دوست داشتن؟کسی را برای محبت کردن؟کسی که به او کمک کنم یاکسی که به من کمک کند؟در این دنیایی که همه در شلوغی شهرها و تراکم ساختمانهایش حس تنهایی دارند!همه تنها ماندند!همه بر سر حقوق خود درگیرند!حقشان نه بیشتر!نه دوست داشتن!فقط حقشان! در این جامعه ای که گویی هوایش شراب زده است که همه مستند!همه به دنبال پوچی همه به دنبال ........... بگذریم!بیست و یکمین بلیط من هم در حال باطل شدن است! چه دارم؟هیچ کس!!!!!!!!!!!! دنیای این روزای من هم رنگ تنهایی شده/تنها مدادرا می کنیم،دنیا عجب جایی شده! [ دوشنبه 1389/08/03 ] [ 10:40 ] [ الیاس ]
[ ]
زندگی یک افیونه!
گاهی این قدر نئشه ای از این افیون که هیچ مشکلی رو مشکل نمیدونی،هیچ دردی رو درد نمیدونی،همه چیزو هیچ میبینی و اسمشو میذاری اعتماد به نفس،قدرت تحمل مشکلات،مثبت نگری و .....! انگار هیچ چیز نمیتونه جلوت بایسته،قدرت شکست همه رو تو خودت حس می کنی،بزرگ تر از عالم میبینی خودت رو! گاهی خمار زندگی میشی،خسته،فقط یه کم زندگی لازم داری!فقط یه نفرو توی این چند میلیارد نفر روی کره زمین میخوای که بهش بگی درداتو،فقط یه نفر!زیاده؟؟!! یا نه،درداتو نگی،فقط دوسش داشته باشی،اونم دوست داشته باشه!همین!!!!!!!!که باز نئشه این افیون بشی و درد خماری نکشی!ولی بازم نئشه ای!!!!!!!!!!!!!! کلا زندگی یک افیون است یا باید نئشه باشی یا خمار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حد وسط؟؟!! ............................................................................................................... پ.ن:پیشاپیش اعلام میدارم که این جانب هیچ گونه مخدری مصرف نمی کنم و عاری از این گونه نسبتهای ناروا می باشم!!لطفا سوال نفرمایید!!!! [ سه شنبه 1389/07/20 ] [ 14:34 ] [ الیاس ]
[ ]
پاییز آمد! از آن موقع که در آن متولد شدم،بارها باز از نو تولد یافتم؛نمی دانم،شاید هم تبلور بود،نه تولد!شاید بزرگ شدم و تنها خیال یک تولد دیگر را داشتم،شاید تنها بلور وجودم رشد کرد! اما در این نزدیکی حس می کنم این بلور ترک پیدا کرد؛شاید زیادی رشد کرد،بزرگ شد ولی گنجایش نداشت وجودم!پس زد،ترک برداشت شیشه احساسم! ولی باز در انتظار این موسم پر احساس می نشینم تا شاید در این تبلور از نو شیشه وجودم رشد کند و ترمیم شود ترک وجودم! در این فصل درخت ها از خود عریان می شوند!هر چه دارند بر باد می دهند!می ریزند،میخوابند و رویا می بینند! ولی من بیدارتر از همیشه ام!هشیار تر!نمی دانم در این پاییز چه چیز را باید تجربه کنم!نمی دانم! نمی دانم این بار یک رویا را در بیداری تجربه می کنم،یا به رسم این روزهایم کابوس در کمین من و اندک پاکی برجای مانده وجودم که در عبور روزهای دود آلود هنوز هم با خون دل پاکش نگه داشتم است،برایم ارزشمند است،هرچند که بسیار بسیار کوچک شده است! ............................................................................................................................... پ.ن:این روز ها نمیدانم چرا دنبال روز های آینده ام که بهتر شود اوضاع!گویا به دنبال زمان افضلم جای اینکه دنبال مدینه فاضله باشم! [ یکشنبه 1389/06/28 ] [ 18:21 ] [ الیاس ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |